تبليغاتX
یا تو یا هیچکس

 

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری

صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری


خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی

 
بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی


خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا

می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا

 
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه

هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه

خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره


بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره


خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه

نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه

خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی

وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی

خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی

از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟

خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی

اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی

خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه

بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه

خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی

کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی

خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه

چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه

خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن

چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن

خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت

اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت

خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت

دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت 

خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی

از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی

خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره

ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره...

+ نوشته شده توسط یاس در دوشنبه 1389/02/20 و ساعت |

تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم


چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم


تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي

 
و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم


تو درياي تريني آبي و آرام و بي پايان


و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم


تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف

 
و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم


نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته

 
به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم


تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار

 
و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم


تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم


و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم


تو مثل مرهمي بر بال بي جان كبوت
ر


و من هم يك كبوتر تشنه باران درمانم

 
بمان امشب كنار لحظه هاي بي قرار من

 
ببين با تو چه رويايي ست رنگ شوق چشمانم


شبي يك شاخه نيلوفر به دست آبيت دادم


هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم


تو فكر خواب گلهايي كه يك شب باد ويران كرد


و من خواب ترا مي بينم و لبخند پنهانم


تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيرد


و من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانم


تو مي آيي و من گل مي دهم در سايه چشمت


و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم


تو مثل چشمه اشكي كه از يك ابر مي بارد


و من تنها ترين نيلوفر رو به گلستانم


شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر كرده

 
و شايد يك مه كمرنگ از شعري كه مي خوانم


تمام آرزوهايم زماني سبز ميگردد


كه تو يك شب بگويي دوستم داري تو مي دانم

 
غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست


و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم


به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست


قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم


بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد

 
دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم

+ نوشته شده توسط یاس در شنبه 1388/09/21 و ساعت |

وقتی

یه روز دیدی خودت اینجایی و دلت یه جای دیگه … بدون كه كار از كار گذشته و تو عاشق شدی

طوری میشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق می تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع

سوختن همه چی با یک نگاه شروع میشه

این نگاه مثل نگاهای دیگه نیست ، یه چیزی داره که اونای دیگه ندارن

محو زیبایی نگاهش میشی ، تا ابد تصویر نگاهش رو توی قلبت حبس می كنی ،

نه اصلا می زاریش توی یه صندوق ، درش رو هم قفل می كنی تا كسی بهش دست نزنه

حتی وقتی با عشقت روی یه سكو می شینی و واسه ساعتهای متمادی باهاش حرفی نمی زنی ،

وقتی ازش دور میشی احساس می كنی قشنگترین گفتگوی عمرت رو با كسی داری از دست میدی

می بینی كار دل رو؟

شب می آی كه بخوابی مگه فكرش می زاره؟! خلاصه بعد یه جنگ و

جدال طولانی با خودت چشات رو رو هم می زاری ولی همش از خواب میپری

از چیزی میترسی

صبح كه از خواب بیدار میشی نه می تونی چیزی بخوری نه می تونی كاری انجام بدی ، فقط و فقط

اونه که توی فكر و ذهنت قدم می زنه

به خودت می گی ای بابا از درس و زندگی افتادم ! آخه من چمه ؟

راه می افتی تو كوچه و خیابون هر جا كه میری هرچی كه می بینی فقط اونه ، گویا كه همه چی از

بین رفته و فقط اون مونده

طوری بهش عادت می كنی كه اگه فقط یه روز نبینیش دنیا به آخر میرسه

وقتی با اونی مثل اینكه تو آسمونا سیر می كنی وقتی بهت نگاه می كنه گویا همه دنیا رو بهت میدن

گرچه عشق نه حرفی می زنه و نه نگاهی می كنه

آخه خاصیت عشق همینه آدم رو عاشق می كنه و بعد ولش می كنه به امون خدا

وقتی باهاته همش سرش پائینه

تو دلت می گی تورو خدا فقط یه بار نیگام كن آخه دلم واسه اون چشای قشنگت یه ذره شده

دیگه از آن خودت نیستی

بدجوری بهش عادت كردی ! مگه نه ؟ یه روزی بهت میگه كه می خواد ببینتت

سراز پا نمی شناسی حتی نمیدونی چی كار كنی

فقط دلت شور میزنه آخه شب قبل خواب اونو دیدی

خواب دیدی که همش از دستت فرار میکنه

هیچوقت براش گل رز قرمز نگرفتی ...

چون بهت گفته بود همش دروغه تو هم نخواستی فکر کنه تو

دروغ میگی آخه از دروغ متنفره

وقتی اون رو می بینی با لبخند بهش میگی خیلی خوشحالی که امروز میبینیش

ولی اون

سرش رو بلند می كنه و تو چشات زل میزنه و بهت میگه

اومدم بهت بگم ، بهتره فراموشم كنی

دنیا رو سرت خراب میشه

همه چی رو ازت می گیرن همه خوشبختیهای دنیا رو

بهش می گی من … من … من

از جاش بلند میشه و خیلی آروم دستت رو میبوسه میذاره رو قلبش و

بهت میگه خیلی دوستت دارم وبرای همیشه تركت می كنه

دیگه قلبت نمی تپه دیگه خون تو رگات جاری نمیشه

یه هویی صدای شكستن چیزی می آد

دلت می شكنه و تكه های شكستش روی زمین میریزه

دلت میخواد گریه کنی ولی یادت می افته بهش قول داده بودی که هیچوقت به خاطر اون گریه نمیکنی

چون میگفت اگه یه قطره اشک از چشمای تو بیاد من خودم رو نمیبخشم

دلت میخواد بهش بگی چقدر بی رحمی که گریه رو ازم گرفتی ولی اصلا هیچ صدایی از گلوت در نمیاد

بهت میگه فهمیدی چی گفتم ؟با سر بهش میگی آره

وقتی ازش میپرسی چرا؟؟؟میگه چون دوستت دارم

انگشتری رو که تو دستته در میاری آخه خیلی اونو دوست داره بهش میگی مال تو

ازت میگیره ولی دوباره تو انگشتت میکنه ...میگه فقط تو دست تو قشنگه

بعد دستت رو محکم فشار میده و تو چشمات نگاه میکنه و

بعد اون روز دیگه دلت نمیخواد چشمات رو باز نمی كنی

آخه اگه بازشون كنی باید دنیای بدون اون رو ببینی

تو دنیای بدون اون رو می خوای چی كار ؟

و برای همیشه یه دل شكسته باقی می مونی

دل شکسته ای که تنها چاره دردش تویی...

+ نوشته شده توسط یاس در دوشنبه 1388/06/09 و ساعت |

 

بمان با من که من بی تو،صدای خسته در بادم

در این اندوه بی پایان،بمان تنها تو در یادم

بلور اشک های من،همان آغاز تنهاییست

مرور خاطرات دل،عجب تکرار زیباییست.

+ نوشته شده توسط یاس در سه شنبه 1388/05/13 و ساعت |

بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم ان عاشق دیوانه که بودم.

یادم امد که شبی با هم ازان کوچه گذشتیم

پر گشودیم و دران خلوت دلخواسته گشتیم.

یادم اید تو به من گفتی:از این عشثق حذر کن

لحظه ای چند بر این اب نذر کن.

اب اینه عشق گذران است.

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است.

باش فردا که دلت با دگران است.

تا فراموش کنی

چندی از این شهر سفر کن.

با تو گفتم:حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم نتوانم.

یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم.

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم. نرمیدم...

رفت در ظلمت غم ان شب و شبهای دگر هم.

نگرفتی دگر از عاشقی ازرده خبر هم.

نه کنی دیگر از ان کوچه گذر هم...

بی تو اما به چه حالی من از ان کوچه

گذشتم......

+ نوشته شده توسط یاس در سه شنبه 1388/03/12 و ساعت |

+ نوشته شده توسط یاس در سه شنبه 1388/02/01 و ساعت |

بهار بهترین بهانه برای آغاز و آغاز بهترین بهانه برای زیستن است.

عیدتان مبارک

 

+ نوشته شده توسط یاس در شنبه 1388/01/01 و ساعت |

زندگی مثل یک دفتر است ،دفتری که مهم نیست چند برگ است.

فقط مهم این است که برگ هایش،پر از مهربانی باشد‍.

صفحات،راوی روزهای زندگی اند،

پس صفحاتی را که می توانند طلایی باشند،

سیاه و خط خطی نکن!

فراموش نکن پس از هر نقطه،سرخطی نیز وجود دارد.

+ نوشته شده توسط یاس در دوشنبه 1387/12/26 و ساعت |

+ نوشته شده توسط یاس در پنجشنبه 1387/11/03 و ساعت |

خداحافظ همین حالا،همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین،به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ ،نه اینکه رفتنت ساده است

نه اینکه می شه باور کرد،دوباره آخر جاده است

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو و با توهمینه رسم این دنیا

 

 

+ نوشته شده توسط یاس در پنجشنبه 1387/10/26 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM